حالم داره بهم می خوره هر صفحه خبری رو که باز می کنی اولین خبر گروگان گرفته شدن و تهدید به گردن زدنه که بیش از نصفشون حتی بطور غیر مستقیم هم قاطی بازی نیستن، حالا چرا باید گردنشو زد خدا عالمه!
سکوتم به ذره سنگین تر از اونیه که شونه هام تحملشو داشته باشه ...
می گم دلم ورم کرده میگه نفخ کردی؟
خب خفه شم بهتره دیگه ...
این یکی عین آدم حرف می زنه من خودمو می زنم به خریت!
اِ اِ اِ ... الکی الکی داشت حال خودشو بد می کرد، گمونم اصلا طاقت ناراحتی این یه قلم رو نداشتم، چقدر دری وری گفتم خودم داشتم شاخ در می آوردم بعدش که فکرشو کردم، آخه می ترسیدم ساکت شم بعدش اون بترکه ، می ترسیدم بترکه، نمی تونستم ببینم، آدم مگه چند تا دوست داره؟ ... یه ساعت بعدش نشستم جلو آینه ام هی حرف زدم هی حرف زدم ... ترک خورد ...
ای خرم از فروغ تو لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق شد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
ببین عزا چه عزاست که حافظ هم می خواد دل منو خوش کنه!
عمرا اگه اینجوریا باشه داداش من، طرف بدتر از من هیچی رو به تخمش هم حساب نمیاره، بچه گیرآوردی؟
سه تار من رو از خودم دور میکنه، عجیبه، صفحه ای که سال تا سال شاید حتی تصور باز کردنش نمی رفت رو باز می کنی و سه تار برات شکایت هجران می کنه ...
می دونی وقتی بریدی دیگه دوری معنی نداره، وقتی بریدی یه نبود هست، اگر بشه گفت نیستی بودی رو در خودش داره، و من عادت به بریدن دارم، و من اونقدر احمق ام که در اوج احساس منطقی ام و در اوج منطق احساساتی!
نمی دونم چرا دارم اینجوری با خودم می جنگم که متنی که می نویسم ادبی نباشه ...
میشه زنده بود حتی بی صدا
میشه فرار کرد
من فرار می کنم، همیشه ...
با پسرک حرف می زنم و هر جور می خندم و ابلهانه ترین حرف ها رو بلغور می کنم، از پشت دستگاه پا میشم، همون دست یخ زده، سخته منطقی بودن ... خیلی سخته ...
حرفام سرو ته نداره می دونم، مثل اوضاع خودمه، بی سرو ته ... سه تار منو داغون می کنه
یه بطر کنیاک ترک پلمپ شده رو بوفه است، ولی حق خوردن ندارم، زمونه ای شده، واسه یه قطره الکل دارم بال بال میزنم
چرا نمی تونم همه چیز رو فراموش کنم؟ چرا حتی نمی تونم به یاد بیارم، چرا در اوج فراموشی به یاد دارم و در اوج یادآوری به یاد نمیارم؟
بهشون می گم واسه زانودردمه که مرتب راه میرم، نمی تونم بهشون بگم از بی تابیه ... توضیحش برای من سخته و فهمش برای اونها ...
امشب به حال من گرید سه تار
این مایه تسلی شب های تار
تازگیا هیچ موسیقیی آرومم نمی کنه، مغمومم نمی کنه، شادم نمی کنه، مرده ام؟
صدای این سه تار یاد آوری می کنه که زنده ام
احساس غربت می کنم
شمردم همه آشناها رو ... مادرم ... مادرم ... مادرم.
هه! چقدر زیاد
يكي واسه من كامنت گذاشته بود اين چند روز پيشا كه منطقي بحث كردي آخرش دعوا كردي، بعدش من چون برام خيلي جالب بود كه برم بخوونم ببينم چي گفته بودم كه به نظر منطقي اومده،آخه راستيتش باورم نميشد تو اينجا منطقي بازي در آورده باشم، خلاصه كه من رفتم خوندمش، من معمولا اصلا كامنت ها رو نمي خونم چه برسه بخوام جواب بدم،ولي نمي دونم چرا يهو دلم خواست بجوابم به اين يكي،شايد چون الان زيادي بيكارم، وقت اضافه دارم تا ساعت 5!
ببين مي دوني جريان اينه كه من كلا اونجا اصلا دعوا نداشتم واسه كسي،فقط من كلا اينجوري ام،يه توضيح مختصر بود راجع به اينكه اگه كسي زياد بخواد به بيراه بره چه راجع به من چه مسائل مربوط به منم ديگه خودم رو مسوول نمي دونم كه براش روشن كنم مطلب رو،واقعيتش اينه كه فكر كنم مدت زمان كمي نباشه كه من ديگه اونقدر توان ندارم كه بخوام براي رفع سوءتفاهم ها مصرفش كنم، اگر كسي خيلي بيراه بره مي تونه ادامه بده؛ گمون نكنم اهميتي داشته باشه،كما اينكه اضافه مي كنم هنوز هم هستند افرادي كه من واسه رفع كردن كوچكترين سوءتفاهمي كه براشون پيش مياد، ساعتها وقت مي ذارم تمام حواسم رو روشون متمركز مي كنم،و اونقدر بهم فشار مياد كه چند تا جوش و تبخال رو صورتم سبز ميشه.
مي دوني كل ماجرا اينه كه همه چي بسته به ارزش آدماس،و نمي پذيرم اگه بگي آدماي احمق ارزش توضيح اضافه تر دارن،يا اونقدر مي فهمن كه با همه شواهد و توضيحات داده شده مي فهمن،و اگه اينجور نباشه قبول كن كه اونقدر دگم و كور هست اون آدم كه خودتو بكشي و اون عين يابو سر حرف خودش بمونه.
با توجه به اينكه من كلا هميشه تو برخورداي اول مبنا رو بسيار مثبت مي گيرم،و هميشه با ديد مثبت تر از اون چيزي كه روال عمومي هست با قضايا برخورد مي كنم،و بنا به يه سري تجربيات صورت گرفته،اينجور به نظر مياد كه ميشه رو آدم شناسي من حساب كرد،در كل بي طرف تر از اون هستم كه بخوام مغرضانه نظر بدم.
حالا از اينا بگذريم
وقتي كسي اينطور وقت مي ذاره و
آرشيو رو مي خونه و بعد هم نظر ميده، صرف وقتي كه ميذاره براي ارتباط برقرار كردن با نويسنده او متنها ،من واقعا به نظرم ارزشمند و قابل احترامه،حتي اگر برداشتش ناصحيح بوده باشه،اونقدر ارزشمند هست كه حداقل براش توضيح بدم شرايط از چه قرار بوده تا شايد مايل باشه تو نتيجه گيريش تجديد نظر كنه.
به هر حال ممنون،به شدت
موفق باشي و از اينكه اينجا رو مي خوني خوشحالم.
قهقه بزن، بخند، صدای خنده رو توی مغزت احساس کن ... پا برهنه روی علفها بدو،ولی هیچ وقت فکر نکن کسی هست که در رو روت قفل می کنه و کلید رو بخاطرت دور می اندازه، و منتظر می مونه تا خوب شی ...
هیچ کس پشت دیوار نیست ...
But
!The lunatic is in my head
ما امروز رفتیم سرکار ما دیروز جایی مصاحبه داشتیم و از امروز هم رفتیم، کار ما واقعا برایمان سرکاری است.
کار ما دقیقا از همان کارهایی است که دلمان نمی خواهد. بسوزد پدر تعارف و خجالت و رودروایستیی!
ما در این کار سرکاری رستمان کشیده شد. ما الان نای قدم زدن نداریم، از همه چیز بدتر ما آنجا نمی توانیم سیگار بکشیم، ما از فردا ماشین می بریم که در ساعت کاری گریزی بزنیم و لااقل سیگار بکشیم.
ما الان یه پانزده دقیقه است که خانه آمدیم و این دومین سیگارمان است، ما چشمان درآمد که آنجا سیگار می کشیدند و ما مجبور بودیم بخاطر مصلحت و آبروی دیگران سیگار نکشیم، همه آنها بی معرفت هستند یک پک هم به ما سیگار ندادند.
ما با این حرکت شنیع خود و ادامه دادن به این کار سرکاری بیلاخی نشان می دهیم به خودمان، تا دیگر گند دادن به زندگی را در بیاوریم، ما خسته ایم، و هر پیشنهاد فرار یا خودکشی را پذیراییم.
هر کس لطف کند و این روان پریش خسته و کوفته و درمانده را تسلایی بخشد ما مخلص او خواهیم شد.
زیاده عرضی نیست، میرویم این زایمان تازه مان را با کمی الک و ملک جشن بگیریم.
قربان شما
از حکومت خودمختار مغزم پیغام اومده یا هرچه زودتر تخلیه می کنی میری پی کارت، یا با حکم تخلیه میایم سراغت به زور می ندازیمت بیرون!
راه حل بدون درد کسی سراغ نداره؟
پ.ن.:
مطی جون خفه شو! سیب زمینی سرخ کرده ام نمیاد!
طرف میگه کرکس، دلم هری می ریزه، آخ که دلم کرکس نخواست، حالم از طاووس عقی میشه، اشکم واسه چلغوز کفتر در میاد، ریخت گنجشک رو نمی تونم تحمل کنم...
دلم رو در میارم میندازم جلو کرکس خونه روبرویی، اونقدر وامیستم تا مطمئن شم حتی کرکس خونه روبرویی هم سراغش نمیاد، با دوتا انگشت دلم رو بر میدارم بو می کنم، بو گند میده، می خندم می ذارمش سرجاش، بوش زیاده حالم بهم می خوره، بالا میارم رو زمین، کرکس خونه بغلی میاد استفراغ منو قلپ قلپ می خوره، پدرسگ بیلاخ میده به دلم، یعنی دلم از استفراغم بدتر بود؟
سرمو از رو محبت تکون می دم و انگشت وسطی دست راستمو بهش نشون می دم، زبون درازی می کنم، چشام شیطون میشه یه لگد می زنم در کونش می گم هررّی بابا! ایشالله خوراک گربه خونه بغلی بشی ...
همونطوری خندون میام تو، خودمو میندازم رو کاناپه، بغض می کنم، حتی یه قطره اشک هم نمیاد ... خشکم!
sardabir e nashriye : shoma sherkat nakardin ke
UnCvil: bande valla kheir
UnCvil: chon montazere name boodam az *** ke sherkat mikone ya na
UnCvil: ke nameyy naioomad va man fekr kardam hatman gharar e sherkat nakonim
UnCvil: va khob jashnvareye weblog be khodie khod chandan jazzabiyati nadasht baram
sardabir e nashriye : na akhe shoma goftin alaghe nadarin, ma name nafrestadam dige
sardabir e nashriye : ba'd shoma be onvane ye webloger bayad sherkat mikardin
sardabir e nashriye : chun hame budan
UnCvil: aha
UnCvil: bad unvaght manteghie be nazar e khodet?
UnCvil: chon taa unjaa ke khateram hastesh gofte boodam chandan jaaleb nist sherkat too jashnvareye weblog
UnCvil: va gofte boodam ke tabe'e jam hastam
sardabir e nashriye : are _______ ham hamin ro goft
UnCvil: va khob fekr mikardam tabiatan man ham khabar dar misham age *** sherkat kone
sardabir e nashriye : man be har khosham nemiad kasi ro majbur konam
UnCvil: to majboor gharar nabood bokoni
UnCvil: vali fekr mikonam etelaa' baaiad midaadi albatte gamoonam
sardabir e nashriye : baba man ke goftam mikham sherkat konim
UnCvil: yany fekr mikonam baraye kasi ke dare baraye *** vaght mizare in hagh ke hadeaghal bedoone too jashnvare hastan ya na mosallame
UnCvil: na be man nagofti
UnCvil: faghat azam nazar khasti
UnCvil: hamin
UnCvil: manam ke nazara vazeh bood ke tabe jam hastam
UnCvil: ghaedatan baaiad khabar dar mishodam
sardabir e nashriye : jamyi vojud nadasht
UnCvil: bad age nemikhastam biam migofti khob majbooret nemikonam
UnCvil: nemidoonam be har soorat
UnCvil: jaaleb bood baram ke hattaa khabar nadashtam
UnCvil: vaghtet o nemigiram
sardabir e nashriye : man khodam ham 1 ruze hameye kara ro kardam
UnCvil: busy hasti manam daram dar kamal e porrooee harf mizanam
sardabir e nashriye : unghadr chize azimi nabud
UnCvil: taa ba'd
sardabir e nashriye : ok c u
خوب واقعیتش اینه که من الان زیادی عصبانی ام، ولی فردا یه پست می ذارم اینجا شاید عصبانیتم کمتر شه، امشب باید روش فکر کنم، البته پست نوشته شده، ولی خب یه ذره باید فکر کنم که بذارمش یا نه.
حالا ببینم تا فردا چی میشه!
پ.ن.:
من الان می تونم شخصا خرخرهء هر آدمی رو که پا رو دمم بذاره با دندون همچین خوشگل بجوم!
Over where the rainbow meets the darkened sky
I pretended there was hope for you and I
Now to late I guess the real world I find
You changed your mind, you changed your mind
Over where tomorrow chases clouds away
I pretended that somehow you'd really stay
Now I'm left here with those dreams you tossed away
You changed your mind, you changed your mind
Over where the rainbow meets the darkened sky
I believed that we would never say goodbye
Now I'm standing here alone to late to cry
You changed your mind, you changed your mind
You changed your mind, you changed your mind
I want your love, I need you love. To late you changed your mind
I want your love, I still need your love. To late you changed your mind
Oh, you changed you mind, oh, you changed your mind, you changed your
mind
Oh, you changed your mind
دیشب به این نتیجه رسیدم چقدر وبلاگ خوندن امر مهم و مفیدیه که من هیچوقت بهش زیاد توجه نمی کنم، حداقلش اینه که آدما می تونن موضوع پیدا کنن، تو وبلاگ خودشون بنویسن حالشو ببرن!
آیا مایلید سر به تنتان نباشد، آیا مایلید بوی گند فاضلاب را از خود بزدایید؟ آیا مایلید بخش لزج پنیری مغزتان را دور بریزید؟ آیا مایلید سیگاری تمام نشدنی داشته باشید؟ آیا مایلید انواع و اقسام چرت و پرت ها را بلد باشید، آیا مایلید شب لازانیا بخورید؟ آیا مایلید هیچ مویی بر تنتان نروید، آیا مایلید بر زبانتان مو بروید، آیا مایلید مغزتان نمدی گردد؟ آیا مایلید مایل نباشید؟ آیا مایلید هرچی؟
با ما تماس بگیرید تا آخرین دایرة المعارف فحش را نثارتان کنیم، که بفهمید آخه الاغ اینا هر کدوم چه ربطی بهم داشت
از بی خوابی مست می کنم، از درد مست می کنم، یه درد لعنتی که عین یه بک گراند تو تمام لحظه هام خودشو به رخ میکشه، خواب حرومه منم از جهنم می ترسم، جهنم نه زمهریر، نخند بی پدر خودم نخواستم که، اصلا من هیچی نخواستم، من اینجام حتی بدون یک خواسته منقول، هه هه ... خواسته هامو با همون قلبم که بعضی اوقات میاد تو دهنم زیر دندونام حس می کنم، بعد دندونان عین اون موشه که دندوناش واسه جویدن مداد می خارید شروع می کنه به خاریدن، منم قلب و خواسته هام رو می جووم و قورت میدم، درد دارم ...
خوابم میاد ولی خواب به چشمام نمیاد ... دعوام میکنه میگه چند بار بگم برو دکتر یه قرصی چیزی بهتر شی، میگه وقتی هی یه چیزی میگه و درسته و حرفش رو گوش نمی دن عصبی میشه، و من به دردم وجدان درد هم اضافه میشه ...
درد دارم، سرم سنگینه، چشام میسوزه، قفسه سینه ام تیر میکشه، سنگینه، دستم تیر میکشه، نفسم یهو می گیره سخت درمیاد، یه اسپاسم احمقانه ...
حالم خوبه نمی خوام ناله کنم، ناراحت نیستم، فقط خسته ام ... از این درد لعنتی خسته ام ... از همه بک گراند های احمقانه زندگیم خسته ام، از همه حرفای نزده ام، از همه مخفی کاریام، مگه مشکلیه کسی بدونه ؟ شایدم هست، نمی دونم ...
خسته ام، درد اذیتم میکنه، صدام در نمیاد، شاید واسه همین دارم می نویسم ...
باید تماس بگیرم با یکی که حتی از خستگی ام نمی تونم باهاش حرف بزنم، از دردم، می ترسم، خیلی ... من خسته ام!
هیچ هیج هیج ... نه صدایی، نه حرفی، نه حتی سکوتی ...
به همه شرافت باقی مانده ام حتی کلمه ای بروز نخواهم داد!
حماقت از این بالاتر که ترحمت رو جلب کنم؟ یه لذت دو طرفه رو تبدیل کنم به یه لطف یک طرفه؟ ... من این همه نیستم ... شاید بریدم، ولی نه فعلا ... هنوز اونقدر توان دارم که بتونم یک طرفه به دوش بکشم، ولی اگر روزی بریدم نمی دونم بهت خواهم گفت دلیلش رو یا نه ... نمی دونم ... هیچی نمی دونم ...
شاید یه چیزایی هم بدونم، ولی نسبت به ندانسته هام اونقدر زیاده که ترجیح می دم ادعایی نکنم ...
پ.ن.:
راستی مطی جون با اینکه اون همه فحش و لیچار بارم کرده بودی، ولی بازم ببخشید حالم اصلا خوب نبود، نمی تونستم پای این کامپیوتر لعنتی بشینم تا حرفات رو گوش بدم، قول می دم دفعه بعدی که آنلاین دیدمت ازت عذرخواهی کنم، بعدش هم حتی بدترین فحش هات رو هم بشنوم و جیک هم نزنم، بعدشم همه حرفات رو بشنوم، قول میدم ... ببخشید واسه امروز!
سادگیه حمل یه صلیب فقط از یه حماقت عمیق ناشی میشه، که هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که تو منبع نامتناهیی از حماقت رو در خودت نهفته داری
تا حالا از پشت توری به ماه نگاه کردی؟ امتحان کن، به صلیبش کشیدن، صلیبت رو رو شانه هات بذار و حتی نفس اضافه هم نکش، حتی نفس هات صدا دار هم نباشه، این صلیب فقط مال تو ِ اگه اینو بفهمی بردی، تنها چیزیه که داری، همین نک و ناله ها که هر روز ازشون فرار می کنی و هر شب تو چشمات فرو میرن، همه اینا هیچ کدوم مال تو نیست، یه دوران ساده است از تکرار تاریخ، که بر حسب اتفاق الان گریبان تو رو گرفته، و مطمئنا گریبان یه دو هزار جین جونور دوپای دیگه رو، هیچ چیزت اونقدر اختصاصی نیست که بتونی رو شونه هات بکشی و صلیبت رو روی اون بذاری تا دردش کمتر شه، هیچ چیز، تنها صلیبت بهت هویت میده، چجوری دنبال خودت می کشیش؟ به سایه ات نگاه کن ... احمق ... سرتو بالا گرفتی؟ فکر می کنی شاهکاریه داشتن یه صلیب؟ به آسمون نگاه می کنی؟ ابله از آسمون چی بهت رسیده که بازم بهش ذل میزنی؟ یا شایدم سرت بیشتر از اون خالیه که بتونی خمش کنی ... دور و برت و نگاه کن، زمین رو نگاه کن، پر از آدماییه که یه صلیب لنگه صلیب تو رو دوششونه و سایه اشون رو زمین می رقصه، هه هه حتی صلیبت یه تکرار ساده اس، پس این همه بادی که تو اون کله ات جمع شده چیه؟ کمبود اون ماده لزج پنیری رو نمیشه با باد پر کرد، اینو تو همون یه مثقال پنیرت فرو کن ...
زندگی همینه، صلیبت رو بذار رو شونه هات و فکر هرچیز اضافه ای رو از سرت دور کن، همه چی همینه، چرخ گوشت رو که یادته؟ همونه ...